کوچ پرغم چشم در راهی که آخرین بار برای همیشه بدون خداحافظی در آن پای گذاشتی و رفتی ، دوخته ام. جاده ای که آغازش من بودم و پایانش خورشید ارغوانی رنگ . جاده ای که خط وسط آن جای پای طلایی تو بود. امروز که به آن جاده و خورشید می نگرم ، دیروز به یادم می آید . دیروز که زمزمه کوچ سر دادی و رفتی . من این رفتنت را هرگز فراموش نخواهم کرد . چرا که مرا تنها در میان غم ها و تاریکی ها و سختیها رها کردی و رفتی . راستی یادت هست چگونه ؟ و چرا رفتی ؟ مگر من چه کرده بودم ؟ آن روز من در طلب یک لقمه نان از سفره عشقت ، گداگونه به خانه ات روی آورده بودم ، چرا که تو را در سخاوت عشق بیتا می دا نستم . ولی افسوس ! در به رویم نگشودی . خدایا مگر من چه کردم که اینگونه از دست او دنیای دردم ؟ من که همیشه طلوع را در کوی تو خیر مقدم می گفتم و غروب را هم در کوی تو بدرقه می کردم . من که شهره شهر شدم ، ولی تو حتی روی مرا ندیدی . من که با هر ناز تو خود را نیازمندتر می دیدم ، من که زندگی را با تو می خواستم ، فقط با تو ، پس چرا رفتی ؟ چرا آنگونه بی رحمانه رفتی ؟ تو رفتی و ناراحتی ام بیش از این باشد که چرا رفتی ، این است که چرا آنگونه ، ناگهان غریب و سرد و رویایی ! تو رو به غروب ومن رو به تو . تو پشت به من ومن پشت به آرزوهای با تو بودن ! تو می رفتی و مرا می کشیدی . من دست به دامان تو بودم و تو دست به سوی خورشید ، خورشیدی که رو به غروب بود . ناگهان از دستم رها شدی یا شاید دستانم از تو رها شد . به هر حال جدا شدیم . تو از من و من از یک دنیا امید . من اشک می ریختم که برگردی ، تو می خندیدی به من که برگردم ! من می سوختم و تو می سوزاندی . من پریشان و پر از درد ، تو خندان و خونسرد می رفتی و می رفتی . چهره ات هنگام رفتن یادم هست ، لبهایت خندان بود ، سینه ات مالامال از غرور ، قلبت از سنگ و آوازخون و شادان می رفتی و می رفتی . من زانوزده تسلیم عشق شدم ، سرنوشت را باختم و دستهایم را از سوی تو بازستاندم . دیده به جاده ای دوخته بودم که به خورشید می رفت . آغازش من بودم . پایانش خورشید ارغوانی رنگ ، و خط وسط جاده ، جای پای طلایی تو بود. تو رفتی آنقدر که در انتهای جاده ، همراه خورشید غروب کردی و رفتی ...!
+ نوشته شده در جمعه یازدهم آبان 1386ساعت 23:59 توسط باران |