تبليغاتX
شب از ستاره ها تنهاتر است! - کوچ پر غم

                                            

  کوچ پرغم

 

چشم در راهی که آخرین بار برای همیشه بدون خداحافظی در آن پای گذاشتی و رفتی ، دوخته ام.

جاده ای که آغازش من بودم و پایانش خورشید ارغوانی رنگ . جاده ای که خط وسط آن جای پای طلایی تو بود.

امروز که به آن جاده و خورشید می نگرم ، دیروز به یادم می آید .

دیروز که زمزمه کوچ سر دادی و رفتی .

من این رفتنت را هرگز فراموش نخواهم کرد .

چرا که مرا تنها در میان غم ها و تاریکی ها و سختیها رها کردی و رفتی .

راستی یادت هست چگونه ؟ و چرا رفتی ؟ مگر من چه کرده بودم ؟

آن روز من در طلب یک لقمه نان از سفره عشقت ، گداگونه به خانه ات روی آورده بودم ،

چرا که تو را در سخاوت عشق بیتا می دا نستم .

ولی افسوس ! در به رویم نگشودی .

خدایا مگر من چه کردم که اینگونه از دست او دنیای دردم ؟

من که همیشه طلوع را در کوی تو خیر مقدم می گفتم و غروب را هم در کوی تو بدرقه می کردم .

من که شهره شهر شدم ، ولی تو حتی روی مرا ندیدی .

من که با هر ناز تو خود را نیازمندتر می دیدم ،

من که زندگی را با تو می خواستم ، فقط با تو ،

پس چرا رفتی ؟ چرا آنگونه بی رحمانه رفتی ؟

تو رفتی و ناراحتی ام بیش از این باشد که چرا رفتی ، این است که چرا آنگونه ، ناگهان غریب و سرد و رویایی !

تو رو به غروب ومن رو به تو .

تو پشت به من ومن پشت به آرزوهای با تو بودن !

تو می رفتی و مرا می کشیدی .

من دست به دامان تو بودم و تو دست به سوی خورشید ، خورشیدی که رو به غروب بود .

ناگهان از دستم رها شدی یا شاید دستانم از تو رها شد .

به هر حال جدا شدیم . تو از من و من از یک دنیا امید .

من اشک می ریختم که برگردی ، تو می خندیدی به من که برگردم ! من می سوختم و تو می سوزاندی .

من پریشان و پر از درد ، تو خندان و خونسرد می رفتی و می رفتی .

چهره ات هنگام رفتن یادم هست ، لبهایت خندان بود ، سینه ات مالامال از غرور ،

قلبت از سنگ و آوازخون و شادان می رفتی و می رفتی .

من زانوزده تسلیم عشق شدم ، سرنوشت را باختم و دستهایم را از سوی تو بازستاندم .

دیده به جاده ای دوخته بودم که به خورشید می رفت .

آغازش من بودم . پایانش خورشید ارغوانی رنگ ، و خط وسط جاده ، جای پای طلایی تو بود.

تو رفتی آنقدر که در انتهای جاده ،

همراه خورشید غروب کردی و رفتی ...!

 

+ نوشته شده در جمعه یازدهم آبان 1386ساعت 23:59 توسط باران |


قلبم را پس می گیرم و کوچ می کنم...می خوام به جایی بروم که نگاهی رو سایه ام سنگینی نکند!و یادی ذره ای دل خوشم نسازد.
به تکه ای از آسمان برای سقف تنهایی ام راضی ام ولی...
می دانم تا ابد یک مسافر خواهم ماند.


HOME
E-Mail
Night Skin


Archives

تیر 1387

خرداد 1387
اردیبهشت 1387
فروردین 1387
اسفند 1386
بهمن 1386
دی 1386
آذر 1386
آبان 1386
مهر 1386


Links

اين همه ليلي كسي مجنون نشد*گندم جونم
دوستت ندارم *رها
عشق یا فریب ؟؟*يگانه
روشن تر از خاموشی
وبلاگ جهانی
کلبه سکوت*دينا
بهامین
غم خوار*مصطفي
نفسی همدم صبا می باش*صبا
خواسته های کودک خیابانی
بچه های تنها*امين
ترانه ي تنها*وارینا
عاشقانه های تنهاترین تنها
صدای پای آب
زنجیر عشق...گرفتار عشق*فرشته
اشک برگ
هر چی فکرشو بکنی در بازار سیاه پیدا میشه
به نام حاکمی که اگر حکم کند ما همه محکومیم
welcome to stark-love*زهرا
خفن ترین سایت
براي تو گلواژه هاي هستي*ستايش
شهري از آفتاب
سايت اختصاصي sms، جوك و تصاوير خفن
سكوت عشق*سپيده
تنهايي ماه
دست نوشته هاي يك پسر آريايي با زبان دل*عليرضا
وروجك
تنهايي*حنا
دفتر عشق*مهدي
تلاط *ميترا و مهسا
موج تنها*علي
خلوت گزيده*منتظر
متولد ماه مهر*حسين
بیش از 30000 اس ام اس*مهدی
نایت گالری
قالب های نایت اسکین


آمار وبلاگ
کاربران آنلاین:
بازديدها :