غريبه من غريبه اي بودم در ميان تاريكي چشم تو چو فانوسي آشنا ، فريبم داد خسته در دل طوفان سويت آمدم ، اما ديدنت سرابي بود ، ناروا ، فريبم داد ... ايستگاه زندگي نمي دانم چرا كسي ترانه هايم را زمزمه نمي كند و من ناگزير ، در بلندترين ايستگاه آرزو ترانه هايم را در تنهايي مرور مي كنم
+ نوشته شده در جمعه بیست و هفتم مهر 1386ساعت 16:39 توسط باران |