« قاصدك » قاصدك ، غم دارم غم آوارگي و دربدري غم تنهايي و خونين جگري قاصدك واي به من ، همه از خويش مرا مي رانند همه ديوانه و ديوانه ترم مي خوانند مادر من ، غم هاست مهد و گهواره ي من ماتم هاست قاصدك دريابم ، روح من عصيان زده و طوفانيست آسمان نگهم بارانيست قاصدك ، غم دارم غم به اندازه سنگيني عالم دارم قاصدك ، غم دارم غم من صحراست افق تيره او ناپيداست قاصدك ديگر از اين پس منم و تنهايي و به تنهايي خود در هوس عيسايي و به عيسايي خود ، منتظر معجزه اي غوغايي قاصدك زشتم من ، زشت چون چهره سنگ خارا ، زشت مانند زال دنيا قاصدك حال گريزش دارم مي گريزم به جهاني كه درآن پستی نیست پستي و مستي و بد مستي نيست . مي گريزم به جهاني كه مرا ناپيداست ، شايد آن نيز فقط يك روياست ! ! !
+ نوشته شده در دوشنبه شانزدهم مهر 1386ساعت 16:12 توسط باران |