سلام. سلامي به وسعت غم ها و سلامي به شادي هاي زودگذر زندگي و يه سلام به گندم جونم. گندم جون نه من تو دل توام كه بدونم چي ميگذره. نه تو، تو دل من . آدما فقط ظاهر همديگه رو مي بينن، فقط لباي به ظاهر خندونو چشاي به ظاهر برق زده از خوشحالي اما نمي دونن پشت اين لبخند و چشا چه طوفاني به پاست . گندمم، اگه تا حالا حرف يا بهتر بگم درد و دلي باهات نكردم فقط به خاطر اينكه دوست دارم و نمي خوام ازم بدت بياد ، نمي خوام تنها دوست و خواهر زادمو از دست بدم ، نمي خوام تنها دلخوشي فاميليمو از دست بدم ، نمي خوام رابطمون بهم بخوره ، اينو هم مي دونمو به خيليا هم گفتم كه گندم عقلشو شعورشو دركشو فهمش از من بيشتره و شايد به خاطر اين خصلتا ببخشيم ولي از يه چيز ديگه مي ترسم ، از نگاه. از نگاه هايي كه به ريشه ي وجود آدم آتيش مي زنن ، از نگاه هايي كه آدمو آب مي كنن ، از نگاه هايي كه آدم به خاطرشون هزار بار به خودش فحش و ناسزا ميگه و از هزاران نگاه ديگه كه هزاران معني و مفهمو ديگه دارن . اما گندمم تو چي تو چي از خودت به من گفتي ، تو چه درديو با گفتنش درمون كردي، نه تو هيچ چي از خودت نگفتي ، حتي نگفتي از چي خوشت مياد و از چي بدت مياد، نگفتي چي خوشحالت مي كنو چي آزارت ميده ، نگفتي چه رنگيو دوست داري و از چه رنگي بدت مياد ، نگفتي از چه گليو خوشت مياد و از چه گلي متنفري و خيلي چيزاي ديگه كه موند تو دل دربارشون حرف بزني . مي بيني تو چه انتظاري از من داريو من چه انتظاري از تو. من هنوز تو رو درست نشناختم و هنوز كه هنوز برا خريد يه هديه كوچولو بايد روزها فكر كنم. هر بار كه همديگه رو ديدم به جاي صحبت كردن درباره ي خودمون از دوستات برام گفتي ، اون چه گفتني ، گفتني كه با لرزش همراه بوده ، لرزشي كه مثل خوره به جون من اوفتاد. لرزشي كه احساس مي كردم داره پايه هاي پل سست مي كنه ، تنها دليلي كه اين لرزشو برام توجيح مي كرد اينه كه شايد نميشه بعضي حرفا رو بهم بگه و بايد سانسورشون كنه. گندم جونم مي دونم . اينو خوب مي دونم كه تو هم يه غم بزرگ داري ، يه غم سنگين ، يه غمي كه شونه هاتو خم مي كنه ، يه غمي كه شايد تا آخر عمر مجبور باشي با خودت حملش كني و لب باز نكني. اما اينم بدون كه سرمايه هاي هر دلي حرفايه كه برا نگفتن داره . دوست من خوب فكراتو كن وقتي تونستي به يه عروسك اعتماد كني و حرف دلتو بهش بگي بيا سراغم، شايد اون روز اين عروسكم تونست لب يه سخن گفتن باز كنه و درد و دلشو بهت بگه . راه و رسم دلداري طاقت از دست نيايد گنهي بايد كرد در دل دوست بع هر حيله رهي بايد كرد منظر ديده نظر گاه گدايان شده است كاخ دل درخور اورنگ شهي بايد كرد روشنان فلكي را اثري در ما نيست حذر از گردش چشم سيهي بايد كرد خوش همي مي روي اي قافله سالار به راه گذري جانب گم كرده رهي بايد كرد نه همين صف زده مژگان سيه بايد داشت به صف دل شدگان هم نگهي بايد كرد
+ نوشته شده در شنبه پانزدهم تیر 1387ساعت 13:11 توسط باران |