سلام ، نه از اونایی که به رسم عادت می گیم . یه سلام با همه ی مفاهیم قشنگی که توش هست برای شما . خوبین ؟ چه خبرا ؟ چه می کنید ؟ خوش می گذره ؟ ظاهراً هنوز باران تصمیم نگرفته برگرده ، پس من باز دست به کار شدم . الان هم امتحانای من تموم شده هم امتحانای باران . هر چند من مردم تا امتحانای باران تموم بشه ، آخه امتحانای من خیلی زودتر از باران تموم شد . فردا هم که باران داره میره مسافرت و باز حدود دو هفته نمی بینمش واسه همین دیشب رفته بودم خونشون با کلی حرف اما چه فایده حتی یکیشون هم نتونستم بگم . سر شب که خونه شلوغ بود ، بعد هم که بقیه رفتن ، به پیشنهاد من وطبق عادت همیشگی رفتیم تو حیاط . دوتایی کنار هم رو تاب نشسته بودیم و حرف نمی زدیم . انگار حرفهام همه پریده بودند . دلم می خواست همونجور ساکت بشینم و به آسمون نگاه کنم . چند دقیقه همونجور ساکت نشسته بودیم . ساعت 12:30 شب بود . یه سکوت قشنگ همه جا رو فرا گرفته بود . تو فکر خودم بودم که باران گفت : _ نمیشه این دو ستاره بهم برسن ؟ _ فکر نمی کنم . باران_ کاش یه جور بود که حداقل بهم نزدیک می شدن . _ شاید یه روز بهم برسن ، دست خداست . باران_ ستاره ی تو کدوم بود ؟ _ یادم نیست ، خیلی وقته دنبالش نگشتم . مال تو کدومه ؟ باران_ اون یکی . یاد اون روزی افتادم که با ، باران دو تا ستاره برای خودمون انتخاب کردیم . یه شب بهاری بود ؛ مثل این شب . ستاره ی باران یه ستاره ی چشمک زنه و ستاره ی من نزدیک ترین ستاره به ستاره ی باران . کار هر شبم بود که برم تو حیاط یا روی پشت بوم ستاره ام رو پیدا کنم و باهاش حرف بزنم اما الان خیلی وقته حتی بی خیال ستاره شدم . _ باران واست شعر بخونم ؟ باران _ بخون . _ طولانیه ! اشکال نداره ؟ _ نه ، بخون ! _ هیچ کس دست ما را وا کرد ، نه فکر دست تنگ ما را کرد ، نه ! هیچ کس از حال ما پرسید ، نه هیچ کس اندوه ما را دید ، نه ! تا آخر شعر براش خوندم و گوش داد . ساکت ساکت . _ چطور بود ؟ خوشت اومد ؟ باران_ اوهوم . _ من خیلی دوسش دارم ، مخصوصاً این بیت رو : خسته ام از قصه های شومتان خسته از همدردی مسموتان . دوباره همون سکوت . جالبه اصلاً این سکوت آزارم نمیداد برعکس برام لذت بخش بود . همین که باران کنارم بود ، راضی بودم . باران شروع می کنه برام حرف زدن و من گوش میدم ، وسط حرفاش دلم شکست ، یعنی اینجور منو شناخته ! هیچ نگفتم ، گذاشتم حرف بزنه و خودش رو خالی کنه . نمی دونم چی میشه موضوع بحث عوض میشه ، یه خورده با هم حرف می زنیم ، جالبه که بعدش دوباره سکوت ! زیر لب واسه خودم شعر می خوندم و حرفای باران رو تو ذهنم تجزیه و تحلیل می کردم . هر چی بیشتر فکر می کنم ، بیشتر به این نتیجه می رسم که حق با اونه اما.......................................... . باران_ چقدر واسه خودت راحتی ، رحت و بی خیال . _ هیچ کس از دل اون یکی خبر نداره . باران_ درسته 1 ولی من اینطور که تو رو می بینم احساس می کنم خیلی راحتی . _ ؟ و......................... . اینجاش رو نمی تونم بگم ( سانسور) . بغض کرده بودم ، باران هم هینطور اما مصمم بودم که جلوی اشکهام رو بگیرم ، خیلی وقته تصمیم گرفتم جلوی هیچ کس اشک نریزم ، تا حدودی موفق هم بودم . نمی خوام جلو کسی ضعف نشون بدم . اشکهام رو برای خودم نگه میدارم حتی در مواقعی که واقعاً برام سخته . نتیجه ی خیلی خوبی هم برام داشته . ساعت 1:40 بود . باران خیلی خوابش میاد . تازه 2 روزه امتحاناش تموم شده ؛ هنوز خسته است . حدود ساعت 2:30 بود که خوابیدیم . اونم چه خوابی ! صبح ساعت 10:30 بود که با سر و صدا از خواب بیدار شدم . خواهر کوچولوم بود . _ پاشو دیگه ، چقدر می خوابی . بلند شو بریم خونه . بزور بیدار شدم . باران زودتر از من بیدار شده بود . وسایلم رو جمع کردم . مامان بزرگم خیلی اصرار داشت بمونم اما مهمون داشتیم نمی شد . خلاصه اش کنم . الان که دارم تایپ می کنم ، 4 تا بچه اینجا نشستن و دارن رو اعصابم راه میرن . فکر نکنم دیگه تا 2 هفته باران رو ببینم . موندم تو این 2 هفته چیکار کنم . کاش زودتر تموم بشه ! تو ادامه ی مطلب یه داستان که من و بارانم خیلی دوسش داریم گذاشتم ، خوندنش خالی از لطف نیست . راستی یادتون نره برای بارانم دعا کنید که بهش خوش بگذره ! گندم
ادامه مطلب
+ نوشته شده در دوشنبه بیست و هفتم خرداد 1387ساعت 14:54 توسط باران |