براي خدا مي خواهم يك بار و براي آخرين بار، رك و راست حرف دلم رو بزنم تا شايد اقيانوس طوفاني دلم آروم بگيره. مي خواهم از قلب شكستم بگم كه هيچ چيني بند زني نتونسته قطعات اونو دوباره سر هم كنه. مي خوام از لرزش صدام و ليز خوردن مرواريدهاي غلتون چشمام و قلب پر طپشم موقع يادآوري گذشته هام بگم ولي اينو بدون كه تو اگر از روي لطف نوازشم كني يا منو از خودت براني حكم تو رو گردن مي ذارم و ديده. ولي پندم نده كه من ديونه سرمست هرگز با سخن گفتن عاقل و هوشيار نمي شم چون سختي زمانه عقل و هوش رو از من گرفته. نمي دونم بايد از كجا شروع كنم ، قصه زندگيمو كه سرنوشت منه، كه خود تو براي من رقم زدي. سرنوشتي كه شادي در اون نيست يا اگر هست زودگذرند، ولي چي بگم از ماندگارهاي سرنوشتم كه جز غم و سياهي و قلبي شكسته و چشمان منتظر و دوخته شده به آسمان ابري و سياه چيزي در آن نيست. مي دوني سالهاي عمرم رو چطور پشت سر گذاشتم. سالهايي كه شبهاي اون همش يلدا بود، چه حسرتها كه به دلم موند، حسرت عشقي تا سرانجام نه مثل حالا نافرجام، حسرت زندگي شيرين نه زخم زبان و تلخي فريب عشق ديرين. مي دوني چي به من گذشته، مي دوني اصلاً چي تا حالا منو سر پا نگه داشته، اون چيزي نيست جز تنها داشته من و اون فقط تويي. هر وقت كه با سياهي هاي زندگيم روبرو مي شم و خودم رو اسير غول بي شاخ و دم و كريه غم ها مي بينم يا به پر پيچ وخم و پر تلاطم خودم نگاه مي كنم به خودم مي گم كه هيچ كار خدا بي حكمت نيست و قسمت من هم همين بوده. آره حكمت كار تو هم در اين بوده كه من با سختي ها رشد كنم تا بتونم قدرشادي هاي زودگذر گاه و بيگاه زندگيمو بدونم. ديدي خدا جون! باز هم نتونستم از شرم حضور با تو بودن اوني رو كه تو دلم بود به زبان بيارم هر چند كه تو خود از همه رازهاي آشكار و پنهان آگاهي، خداوندا مرادم ده و از تنگي و ناراحتي رهايي بخش.
+ نوشته شده در جمعه نوزدهم بهمن 1386ساعت 12:28 توسط باران |