دل سوخته نمی دونم چی کارکنم،تنهای تنهام چند روزی که خیلی خیلی افسرده شدم اولش عصبانی شدم همون بار اول... فهمیدم که... به خودم دروغگفتم با این که می دونستم حقیقت داره ولی با خودم می گفتم نه فکر رو خیال الکی نکن، حدود دو سالی بود که می دونستم ... ولی دست خودم نبود می رفتم دنبالش. توی خیالم چه رویاهای قشنگی ساخته بودم... چه روزای قشنگی رو ساخته بودم، چقدر لحظه هام قشنگ بود، هنوز اتفاقی نیفتاده بود... هنوزهیچی نشده بود... هیچکی نمی دونست... جز یه نفر، جز کسی که بهم این خیال قشنگ روداده بود خدا به من تنها نداده به همه داده ولی من توش شانس نیوردم... همه چی یه دفعه بهم ریخت ولی توی قلبم هنوز همه چیز سر جا شه، سعی می کنم بهش فکر نکنم، نمی شه، به هر چی نگاه می کنم یاد و خاطره ی اون برام رنگ می گیره ، با این که حتی یه خاطره از دوست داشتن یا اینکه یک دفعه بهم بگه دوستم داره یا حتی یه نگاه عاشقونه . اما نمی دونم چه طوری من به خودم این اجازه رو دادم که این همه فکر و خیال کنم. از دست خودم عصبانیم... دارم تو خودم خورد می شم. می گن ما قبل از اینکه بهش بگیم خودش می دونسته. فقط ازاین ناراحتم که چرا بهش گفتن. ازاون وقتی که حقیقت رو شنیدم یا دیدم سعی کردم دیگه به هیچی فکر نکنم ولی نشد... تصمیم گرفتم خودم و بکشم، بالاخره این کار رو هم می کنم ... ولی کسی نمی تونه خیالش رو از من بگیره، توی خیالم می تونم باهاش باشم... ولی فقط از یه چیز می ترسم... نکنه با کارم باعث عذاب اون شم... نمی خوام ناراحتش کنم... چون اون طوری نمی تونم خودم رو ببخشم... می خوام به آرزوهاش برسه.درکش می کنم. می دونم چه آرزوهایی توی دلش داره. می دونم از بودن وجودی مثل من ناراحته. دوست دارم یه چیزی بشه که نابود بشم به طوری که اصلاً هیچ چیزی ازم باقی نمونه... ولی می ترسم با این خواسته هام خداازم ناراحت شه چون می دونم همه چیز دست خودش موندن یا رفتن و رها شدن...چند شبه خواب به چشام نمی یاد... نمی تونم بخوابم توی خواب آرامش ندارم. از یه چیز لذت می برم... اونم توی این وضعیت... اونم اینه که از عذاب دادن خودم خوشم می یاد. دوست دارم اونقدر اعصابم خراب شه که بتونم... ولی نه نمی شه من هنوز جوونم، خیلی زوده که اینقدر بشکنم، هنوز سنم خیلی کمه به گفته ی ... من هنوز دهنم بوی شیر می ده من یه... هنوز خودش می دونه چی بهم گفته... نگفته بمونم بهتره... درباره ی من چی فکر کرده. فکر کرده با این کارام منظوری داشتم... ولی به مولا قسم هیچ منظوری نداشتم. وقتی بهش فکر می کنم که درباره ی چی فکر کرده دیونه می شم ولی ..نه دوست ندارم از دستم ناراحت بشه... من خیلی تنهام...نمی تونم از توی خیالش بیام بیرون نمی شه، روز به روز خیالش بیشتر جون می گیره... نمی شه، نمی تونم، اصلاً نمی خوام، نمی خوام که...اینطوری لااقل توی خیالم شادم... تو فکر اون چند روزم،چه جوری بتونم طاقت بیارم. این بار دیگر فرق می کنه این بار... دیگه داره چشام خیس می شه دیگه نمی تونم... نمی تونم... نمی تونم...
+ نوشته شده در پنجشنبه بیست و هفتم دی 1386ساعت 16:5 توسط باران |