دلم می سوزه...دیگه چند روزه نمی خندم. چند روز انگار مردم. اصلاً باورم نمی شه. خودم و برای یه همچین روزی آماده کرده بودم، می تونم طاقت بیارم. فکر می کردم می تونم راحت باهاش کنار بیام. فکر می کردم ازش متنفر میشم، ازش بدم میاد. تو قلبم سیاه میشه ولی نشد.... همه چیز سریع اتفاق افتاد، هنوز خیال میکنم که دارم خواب می بینم . دوست دارم که همه ی اینا یه خواب باشه، یه رویا ، یه توهم، ولی نیست . فکرش یه لحظه هم از تو ذهنم بیرون نمی ره، همیشه تصمیم می گیرم بهش فکر نکنم ، باهاش تو جنگل نرم ولی نمیشه ، دست خودم نیست ، نمی تونم ، قلبم اجازه نمی ده، انگاری هیچ اختیاری از قلبم ندارم، وقتی سوکان دستش می گیره خودش می ره جلو ، غرق میشم ، می رم تا عمق و جایی که دیگه هیچکی نیستجز منو خیالم. هر حرفی دارم اونجا بهش می گم ، به حرفام گوش می ده مثل همیشه، مثل همه ی شیطونیاش، زیرکانه یه لبخند می زنه. اونجا بهم نمی گه تو هنوز بچه ای ، هنوز دهنت بوی شیر می ده ، اونجا منو دوست داره می دونه چقدر دوستش دارم. اونجا باهاش درددل می کنم، اونم باهام حرف می زنه، اونجا فقط حال منه. هیچکی دیگه اونجا نیست اونجا خودم و خودش عیشیم. خودم و خیالش .... ولی یه دفعه بر می گردم. بر می گردم به دنیا همه ی خیال ها محو میشه. واقعیت جلوی چشام می یاد. حرارت بدنم می ره بالا. گلوم گیر می کنه. نفسم سنگین میشه.دستام می لرزه . عرق سردی توی کمرم می شینه. یه دفعه تهی می شم . یه دفعه احساس می کنم خالی می شم، یه دفعه چشام می سوزه ، نمی تونم کنترلشون کنم همیشه وقتی میان پایین دعواشون می کنم... می گم آخه چرا؟ آخه چرا خودتون رو عذاب می دین؟ چرا بی اجازه خودتون رو مهمون چشای خیسم می کنید...
+ نوشته شده در جمعه بیست و سوم آذر 1386ساعت 13:39 توسط باران |
آخرین خاطره.... تو این دل شکسته ، یاد تو تنها مونده اندوه رفتن تو خاطرمو ، سوزونده تو آسمون قلبم ، تویی تو ، تک ستاره تویی که با تو میشم ، یه فرصت دوباره تمام آرزوهام ، بی تو فقط سرابه از وقتی که تو رفتی ، خونه ی دل خرابه خوب میدونم که دیگه آخر خط رسیدم از با تو بودن فقط یه دنیا غصه دیدم دلم شکسته اما فرقی برات نداره شب های غربت من ، خالی شد از ستاره
+ نوشته شده در جمعه نهم آذر 1386ساعت 0:5 توسط باران |