« دل » نشد يك لحظه از يادم جدا دل زهي دل ، آفريد دل ، مرحبا دل ز دستش يك دم آسايش ندارم نمي دادنم چه بايد كرد با دل هزاران بار منعش كردم از عشق مگر بر گشت از راه خطا به چشمانت مرا دل مبتلا كرد فلاكت دل ، مصيبت دل ، بلا دل از اين دل داد من بستان خدایا ز دستش تا به كي گويم خدا دل درون سينه آهي هم ندارم ستمكش دل ، پريشان دل ، گدا دل به تاري گردنش را بست زلفت فقير و عاجز و بي دست و پا دل بشد خاك و ز كويت بر نخيزد زهي ثابت قدم دل ، با وفا دل . « لاهوتي » سلام دوستان. خوبید؟ می خواستم خبرتون کنم که امروز تولد گندمه خوشحال میشم اگه بهش سر بزنید و بهش تبریک بگید. « گندم جونم تولدت مبارک»
+ نوشته شده در جمعه بیست و پنجم آبان 1386ساعت 0:42 توسط باران |
کوچ پرغم چشم در راهی که آخرین بار برای همیشه بدون خداحافظی در آن پای گذاشتی و رفتی ، دوخته ام. جاده ای که آغازش من بودم و پایانش خورشید ارغوانی رنگ . جاده ای که خط وسط آن جای پای طلایی تو بود. امروز که به آن جاده و خورشید می نگرم ، دیروز به یادم می آید . دیروز که زمزمه کوچ سر دادی و رفتی . من این رفتنت را هرگز فراموش نخواهم کرد . چرا که مرا تنها در میان غم ها و تاریکی ها و سختیها رها کردی و رفتی . راستی یادت هست چگونه ؟ و چرا رفتی ؟ مگر من چه کرده بودم ؟ آن روز من در طلب یک لقمه نان از سفره عشقت ، گداگونه به خانه ات روی آورده بودم ، چرا که تو را در سخاوت عشق بیتا می دا نستم . ولی افسوس ! در به رویم نگشودی . خدایا مگر من چه کردم که اینگونه از دست او دنیای دردم ؟ من که همیشه طلوع را در کوی تو خیر مقدم می گفتم و غروب را هم در کوی تو بدرقه می کردم . من که شهره شهر شدم ، ولی تو حتی روی مرا ندیدی . من که با هر ناز تو خود را نیازمندتر می دیدم ، من که زندگی را با تو می خواستم ، فقط با تو ، پس چرا رفتی ؟ چرا آنگونه بی رحمانه رفتی ؟ تو رفتی و ناراحتی ام بیش از این باشد که چرا رفتی ، این است که چرا آنگونه ، ناگهان غریب و سرد و رویایی ! تو رو به غروب ومن رو به تو . تو پشت به من ومن پشت به آرزوهای با تو بودن ! تو می رفتی و مرا می کشیدی . من دست به دامان تو بودم و تو دست به سوی خورشید ، خورشیدی که رو به غروب بود . ناگهان از دستم رها شدی یا شاید دستانم از تو رها شد . به هر حال جدا شدیم . تو از من و من از یک دنیا امید . من اشک می ریختم که برگردی ، تو می خندیدی به من که برگردم ! من می سوختم و تو می سوزاندی . من پریشان و پر از درد ، تو خندان و خونسرد می رفتی و می رفتی . چهره ات هنگام رفتن یادم هست ، لبهایت خندان بود ، سینه ات مالامال از غرور ، قلبت از سنگ و آوازخون و شادان می رفتی و می رفتی . من زانوزده تسلیم عشق شدم ، سرنوشت را باختم و دستهایم را از سوی تو بازستاندم . دیده به جاده ای دوخته بودم که به خورشید می رفت . آغازش من بودم . پایانش خورشید ارغوانی رنگ ، و خط وسط جاده ، جای پای طلایی تو بود. تو رفتی آنقدر که در انتهای جاده ، همراه خورشید غروب کردی و رفتی ...!
+ نوشته شده در جمعه یازدهم آبان 1386ساعت 23:59 توسط باران |