غريبه من غريبه اي بودم در ميان تاريكي چشم تو چو فانوسي آشنا ، فريبم داد خسته در دل طوفان سويت آمدم ، اما ديدنت سرابي بود ، ناروا ، فريبم داد ... ايستگاه زندگي نمي دانم چرا كسي ترانه هايم را زمزمه نمي كند و من ناگزير ، در بلندترين ايستگاه آرزو ترانه هايم را در تنهايي مرور مي كنم
+ نوشته شده در جمعه بیست و هفتم مهر 1386ساعت 16:39 توسط باران |
روزه یکسو شد و عید آمد و دل ها می زخمخانه بر جوش آمد و می باید خواست توبه زهد فروشان گرانجان بگذشت وقت رندی و طرب کردن رندان برجاست در روز عید فطر دل ها دوباره به هیجان می آید . ایام ماه مبارک رمضان سپری شد و باز هم عید فطرآمد تا دل ها را به شوق آورد و سکوت را در هم شکست و به جوش و خروش بیاورد. سلام دوستان. عیدتون مبارک . امیدوارم صد سال از این ماها ( ماه رمضان ) را در کنار خونواده ها ، دوستان و اونایی که از صمیم قلب دوستشون دارین پشت سر بذارین . من که نتونستم اونطوری که دلم می خواد این ماهو بگذرونم ولی امیدوارم خدا بخواد باشم تا سال دیگه جبران کنم . ان شاالله . راستی این روزا بدجوری محتاج دعام پس فراموشم نکنید. بازم این عیدو بهتون تبریک می گم .
+ نوشته شده در شنبه بیست و یکم مهر 1386ساعت 1:53 توسط باران |
« قاصدك » قاصدك ، غم دارم غم آوارگي و دربدري غم تنهايي و خونين جگري قاصدك واي به من ، همه از خويش مرا مي رانند همه ديوانه و ديوانه ترم مي خوانند مادر من ، غم هاست مهد و گهواره ي من ماتم هاست قاصدك دريابم ، روح من عصيان زده و طوفانيست آسمان نگهم بارانيست قاصدك ، غم دارم غم به اندازه سنگيني عالم دارم قاصدك ، غم دارم غم من صحراست افق تيره او ناپيداست قاصدك ديگر از اين پس منم و تنهايي و به تنهايي خود در هوس عيسايي و به عيسايي خود ، منتظر معجزه اي غوغايي قاصدك زشتم من ، زشت چون چهره سنگ خارا ، زشت مانند زال دنيا قاصدك حال گريزش دارم مي گريزم به جهاني كه درآن پستی نیست پستي و مستي و بد مستي نيست . مي گريزم به جهاني كه مرا ناپيداست ، شايد آن نيز فقط يك روياست ! ! !
+ نوشته شده در دوشنبه شانزدهم مهر 1386ساعت 16:12 توسط باران |
تك درخت در فراق دوست نالان مانده ام تك درختي در بيابان مانده نيست آبي تا مرا جايي دهد چون سرابي خشك و عطشان مانده ام كه ام ؟ من كه ام ؟ جا و مكان من كجاست ؟ برگ زردي خشك و رقصان مانده ام
+ نوشته شده در پنجشنبه پنجم مهر 1386ساعت 14:45 توسط باران |
دل من دل من خستگيات زياده مي دونم دل من تنهاييات پر از سؤاله مي دونم دل من خنديدنت فقط تو خوابه مي دونم دل من آرزوهات نقش بر آب مي دونم دل من تحملت مثله يه كوهه مي دونم دل من عاشقيات مثله جنون مي دونم دل من صبوري و كسي سراغت نمي ياد دل من خسته اي و صدا ازت در نمي ياد دل من اميد تو فقط بايد خدا باشه دل من تنهاييات بايد پر از دعا باشه
+ نوشته شده در دوشنبه دوم مهر 1386ساعت 0:58 توسط باران |
به همه خواهم گفت به همه خواهم گفت به سپيدار بلند به شب روشن پاك به پرستوئي كه غمگين ترك كند خانه ي خويش به شرابي كه به پيمانه ي تو مي رقصد و تو را سست مي كند شب همه شب به كوچه هايي كه پر از خاطره هاست به همه خواهم گفت : تو را دوست دارم ![]()
+ نوشته شده در یکشنبه یکم مهر 1386ساعت 14:53 توسط باران |