سلام به همه ی دوستای گل باران جونم . امیدوارم خوب و خوش و سلامت باشین . بذارین اول خودم رو معرفی کنم تا یه چیزایی مشخص بشه . من گندمم ، خواهر زاده ی باران جون یا به عبارت دیگه باران جون ( الهی من قربونش بشم ) خاله گل منه . خوب حتماً می دونید باران تصمیم گرفته بود یه مدتی ننویسه ( به زبون خودمون وبش رو تخته کنه ) ولی راستش من دلم نیومد اینجا از رونق بیفته آخه می دونم باران چقدر اینجا و دوستاش رو دوست داره واسه همین تصمیم گرفتم تا زمانی که حال بارانم خوب بشه و دوباره برگرده ، این وظیفه ی خطیر رو بر عهده بگیرم و شماها مجبورین یه مدتی وجود من رو تحمل کنین ( می دونم سخته ولی به خاطر باران ، باشه ؟ ) می دونم من انگشت کوچیکه ی بارانم نمیشم اما ........ فقط یه خواهش ازتون دارم ، لطفاً اینجا بیاین و نظر بدین تا همه با هم به باران ثابت کنیم چقدر عزیزه برامون . راستی یه چیز دیگه : نظرات شما رو هم باران می خونه ، هم من . پس اگه از این وضع ناراضی بودین و در هیچ صورتی نمی تونستین من رو تحمل کنین تو قسمت نظرات بگین تا جول و پلاسم رو جمع کنم و برم . باران جون خیلی دوستت دارم شب آخر ای شب آخر ز سر وا کن مرا محو در لبخند فردا کن مرا شعرهای ناتم را بخوان در سکوت خانه نامم را بخوان یاد کن از این گسسته ، یاد کن بیتی از شعر مرا فریاد کن ابر پوشیدهست روی ماه را مست مستم کن ، ببینم ماه را دست غیبی میزند تیغ هلاک قطره اشکی می چکد بر روی خاک سایه ای افتاده بر روی قفس وز تکاپو باز می ماند نفس شعله خالی می کند فانوس را موج پوید راه اقیانوس را یاد گنگی با فضا آمیخته نام دوری در فضا آویخته
+ نوشته شده در دوشنبه شانزدهم اردیبهشت 1387ساعت 19:34 توسط باران |
ترانه غم آري ، تنهايي غم انگيزترين واژه ايست كه لحظه به لحظه ي عمرم را با او سپري كرده ام. در تمام شب ، چراغي نيست و ماه در وسعت بي انتهاي آسمان خويش تنهاست و قلب من نيز چون شب هاي بي ستاره تنهاي تنهاست . در اين شب هاي غم انگيز تنهايي و بي قراري كه من با ماه اين مونس و ناظر شب زنده داريهاي خويش ، نجوا ندارم ، كجاست آن اهل دلي كه شبي را با دل سوخته ما به صبح رساند و بزم و شادي را به يكباره با تمام حلاوت و شيريني به وجودم سرازير كند ، تا آسمان خزان زده نفسهايم را به دشتي از شقايق هاي هميشه بهار گره بزند . و من همچنان در انتظار ملكه ي سرزمين دل ، تا مرا همره خود به فراسوي ماه بزم ستارگان ببرد تا كوير دلم را نويد طراوت و سرسبزي دهد . اما باز دلم تنهاست و دوست دارم برايش بنويشم ، چون پر از دردم ، پر از رنج و نامرديهاي زمانه ، پر از دغدغه هاي روزگار . مي نويسم كه چگونه در تنهايي هايم به اشكهاي هميشه همراهم ببه اين لشكر زلال و زيبا كه از ضميري پاك متولد مي شوند تا ياوران لحظات رنج و تنهايي من باشند ، پناه مي برم . اما باز با اين همه تنهايي اميدوارانه به ديدار تو خرسندم . اي عشق ، اي منجي جاودانه ، اي هميشه ماندگار ، با من بمان براي هميشه . چرا كه با اين همه تنهايي ، تنها به اميد وصالت تا آخرين روز حيات جاودانه خواهم زيست . آري ، آنگاه كهآدمي را انديشه اي جز مرگ نيست ، عشق تنها بهانه ايست براي دوباره زيستن . سلام به دوستاي گلم . اميدوارم كه شاد و دلتون خالي از غم باشه . اول از تمام دوستاني كه تا حالا زحمت كشيدن و به كلبه ي حقيرانه ي من اومدن تشكر مي كنم . اما حالا ، حالا مزاحمتون شدم كه بگم به دليل شرايط شخصي و فشار هاي روحي قصد دارم در خونه ي دلمو ببندم و بار سفرمو برچينم . شايد يه روزي دوباره اومدم ، اومدم و از دل تنگيام ، از شادي هاي كه مشتاقانه انتظار شونو مي كشم براتون گفتم . اما متن بالا ، اين مطلبو داخل كتابي خوندم كه فكر كردم مناسب حال و هواي من باشه . نوشتم كه شما هم زحمت خوندنشو بكشيد . تو اين فاصله كه نيستم دوست ندارم رابطمو با يك يك شما قطع كنم براي همين هر وقت فرصتش پيش اومد بهتون سر مي زنم. دلتون شاد وخرم
+ نوشته شده در جمعه سی ام فروردین 1387ساعت 20:5 توسط باران |
آمدي ، چه زيبا... گفتم دوستت دارم ، چه صادقانه...پذيرفتي ، چه فريبانه ...آغوشت برايم باز شد ، چه ابلهانه... با تو خوش بودم ، چه كودكانه ... همه چيزم شدي ، چه زود... به خاطر يك كلمه مرا ترك كردي ، چه نا جوانمردانه... نيازمندت شدم ، چه حقيرانه...واژه ي قريب خداحافظي به ميان آمد ، چه بي رحمانه...و من سوختم ، چه عاشقانه....ولي هنوز دوستت دارم ، غريبه . ******** عميق ترين درد در زندگي مردن نيست ، بلكه گذاشتن سدي در برابر روديست كه ازچشمانت جاريست . عميق ترين درد در زندگي مردن نيست ، بلكه پنهان كردن قلبي ست كه به اسفناك ترين حالت شكسته شده . ******** من به يك هراس هميشه طرح هاي ساده و سايه هاي باران خورده ام را بي دليل بر باد داده ام بعد از اين ديگر نه به خواب قاصدكي تعبير خواهم شد و نه به اعتبار چند خيال رنگ و رو رفته ******** هرز نكن ثانيه هاي قفس را شتاب كن ناب ترين لحظه ي من كه بسي خوشايند پرواز است روياي پرواز با توست بيا در رويا غرق شويم ******** تو كيستي كه من اينگونه بي تو بي تابم ؟ شب از خيالت نمي برد خوابم تو چيستي كه من از موج هر تبسم تو بسان قايق سرگشته روي گردابم ******** با چنان عشقي زندگي كن كه حتي اگر بنا به تصادف در جهنم افتادي خود شيطان تو را به بهشت بازگرداند . ******** اي كاش مي دانستم پس از مرگ من چه كسي اولين اشك را خواهد ريخت و آخرين كسي كه مرا از ياد خواهد برد كيست . ******** چقدر سخت است .... چقدر سخت است منتظر كسي باشي كه به فكر آمدن نيست مهمان عزيزي باشي كه فانوس خانه اش روشن نيست چقد ر سخت است كه آدم را از آرزوهايش دور كنند و او را به مسير نا خواسته اي مجبور كنند چقدر سخت است نوشته هايت را نخوانده خاك كنند و اسمت را از خاطره ها پاك كنند چقدر دردناك است كه احساست را پوچ پندارند
+ نوشته شده در دوشنبه پنجم فروردین 1387ساعت 1:17 توسط باران |
زندگي زندگي آبشاري از كوهي بلند ، جاري است . آبشاري كه مي داند سرنوشتش چه خواهد شد .زندگي دريايي است پر از امواج آساني و سختي ، گاهي اين دريا آرام است و گاهي طوفاني ، من و تو اگر با طوفان دريا روبه رو نشويم با آرامش دريا روبرو نخواهيم شد ، كسي كه انديشه طوفاني شدن دريا را ندارد ، نبايد با دريا رو به رو شود ، نبايد با زندگي روبه رو شد ، آن هايي كه در درياي زندگي ، با طوفاني دست و پنجه نرم مي كنند ، انسان هايي موفق و قدرتمند هستند . فرياد رس اتفاق خواهد افتاد روزي كه نمي دانم چندم چه ماهيست و بر زمين كه تشنه بيداريست باران پرستو مي بارد اتفاق خواهد افتاد و كوچه هاي فراخ آدم هاي بزرگ را به پلاك هاي سر انجام خواهد رساند ... چه شب ها كه برايت از آتش و گندم شال بافته ام براي روز هاي سردي كه مي آيد و فرياد رس مي شوي مرا كه در فاصله آرزوهايت مي سوزم ... چشم هايت به من مي گويند : اتفاق خواهد افتاد شايد همين فردا !
+ نوشته شده در جمعه بیست و چهارم اسفند 1386ساعت 0:59 توسط باران |
براي خدا مي خواهم يك بار و براي آخرين بار، رك و راست حرف دلم رو بزنم تا شايد اقيانوس طوفاني دلم آروم بگيره. مي خواهم از قلب شكستم بگم كه هيچ چيني بند زني نتونسته قطعات اونو دوباره سر هم كنه. مي خوام از لرزش صدام و ليز خوردن مرواريدهاي غلتون چشمام و قلب پر طپشم موقع يادآوري گذشته هام بگم ولي اينو بدون كه تو اگر از روي لطف نوازشم كني يا منو از خودت براني حكم تو رو گردن مي ذارم و ديده. ولي پندم نده كه من ديونه سرمست هرگز با سخن گفتن عاقل و هوشيار نمي شم چون سختي زمانه عقل و هوش رو از من گرفته. نمي دونم بايد از كجا شروع كنم ، قصه زندگيمو كه سرنوشت منه، كه خود تو براي من رقم زدي. سرنوشتي كه شادي در اون نيست يا اگر هست زودگذرند، ولي چي بگم از ماندگارهاي سرنوشتم كه جز غم و سياهي و قلبي شكسته و چشمان منتظر و دوخته شده به آسمان ابري و سياه چيزي در آن نيست. مي دوني سالهاي عمرم رو چطور پشت سر گذاشتم. سالهايي كه شبهاي اون همش يلدا بود، چه حسرتها كه به دلم موند، حسرت عشقي تا سرانجام نه مثل حالا نافرجام، حسرت زندگي شيرين نه زخم زبان و تلخي فريب عشق ديرين. مي دوني چي به من گذشته، مي دوني اصلاً چي تا حالا منو سر پا نگه داشته، اون چيزي نيست جز تنها داشته من و اون فقط تويي. هر وقت كه با سياهي هاي زندگيم روبرو مي شم و خودم رو اسير غول بي شاخ و دم و كريه غم ها مي بينم يا به پر پيچ وخم و پر تلاطم خودم نگاه مي كنم به خودم مي گم كه هيچ كار خدا بي حكمت نيست و قسمت من هم همين بوده. آره حكمت كار تو هم در اين بوده كه من با سختي ها رشد كنم تا بتونم قدرشادي هاي زودگذر گاه و بيگاه زندگيمو بدونم. ديدي خدا جون! باز هم نتونستم از شرم حضور با تو بودن اوني رو كه تو دلم بود به زبان بيارم هر چند كه تو خود از همه رازهاي آشكار و پنهان آگاهي، خداوندا مرادم ده و از تنگي و ناراحتي رهايي بخش.
+ نوشته شده در جمعه نوزدهم بهمن 1386ساعت 12:28 توسط باران |